النا کوچولوی مامان وباباالنا کوچولوی مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

ژیگولیا مثل من و مامان و بابا

تا آخرین لحظه عمرم عاشقتم

  دخترم ! تو نهال کوچکی هستی   که در باغچه زندگیم رشد می کنی . همچو باغبانی به پایت  شیره جانم را می ریزم و در انتظار شکوفه دادنت بی قرارم.     تو قد می کشی و بزرگ می شوی و هر روز مستقل تر!   اما من شکسته تر و به تو محتاج تر. امروز تو در آغوش من جای می گیری و دور نیست فردایی که   دستان نیازمند من در  دستان تو جای گیرد . امروز تو برای   بلند شدن و ایستادن   نیاز به دستان من داری و فرداها من برای استوا ر ماندن به بازوی تو نیاز خواهم داشت.     امروز با هر خنده تو روح زندگی در کالبد...
28 فروردين 1391

فرشته آسمونی من النا

  :: دلم تنگ است :: دلم ستاره ستاره براي تو تنگ است براي ديدن روي ماه تو دلم تنگ است  درون من خسته دل ندانم چيست كه اينگونه براي وجود تو دلتنگ است بيا درون قلب من عاشق و غمگين براي چيدن تو از آسمان خيال دلم تنگ است ببين چگونه مي آفرينمت ز بوي بهار زمستان گذشت و هنوز براي تو دلم تنگ است ببخش بر من و بگذر ز حال رنجورم كه من در اين گوشه زتنهايي دلم تنگ است ستاره آسمانم تويي در اين ظلمات دل كبود آسمانم براي تو تنگ است تو از درون ابرهاي آسمان دلم نشسته اي بر اندام دلي كه دلتنگ است من آسمان خيال تو را بياد دارم چه روزهايي كه رفت و ا...
23 فروردين 1391

تنها مونس تنهاییهایم

مي دانم هر از گاهي دلت تنگ مي شود،همان دل هاي بزرگي كه جاي من در آن است. آن قدر تنگ مي شود كه حتي يادت مي رود من آنجايم. دلتنگي هايت را از خودت بپرس و نگران هيچ چيز نباش! هنوز من هستم. هنوز خدايت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است! اما من نمي خواهم تو همان باشي! تو بايد در هر زمان بهترين باشي. نگران شكستن دلت نباش! مي داني؟ شيشه براي اين شيشه است چون قرار است بشكند. و جنسش عوض نمي شود ... و مي داني كه من شكست ناپذير هستم ... و تو مرا داري ...براي هميشه! چون هر وقت گريه مي كني دستان مهربانم چشمانت را مي نوازد ... چون هر گاه تنها شدي، تازه مرا يافته اي ... چون هرگاه بغضت نگذاشت صداي لرزان و استوارت را بشنوم، صداي خرد ش...
22 فروردين 1391

دخترک کوچکم نگاه کن !

دخترک کوچک نگاه کن "زندگی رود روانیست زلال پیچیده در جنگلی انبوه میرود تاب میخورد شتاب میگیرد وگاه آرام در خود فرو میرود نگاه کن دخترک برگهای پژمرده راکه چگونه به درونمان رسوخ میکنند !دست منو تو نیست این سرنوشت ماست آغوشت را برای آنها هم باز کن همه این برگ های زرد ومرده درس های خداست برای من برای تو وبرای همه آنها که جریان دارند نگذار حضورشان ریزش تو را کند کند ببرشان ..بگذار درونت به آرامی غرق شده هیچ اثری از ایشان نماند النای مهربان وصمیمی بزرگ میشوی وگاهی قصه رودخانه های دیگر را میشنوی .... قصه شاخه های تنومندی که راهشان را سد کرده است وتو درمانده ای از کمک قصه می شنوی از اشک های نیازمندشان صدای زجه قلبهای شکسته شان ر...
20 فروردين 1391

الی بابا

بیا بابایی .دارم جبران میکنم نبودنم رو تا حالا . خودت بودی دیگه میدی چقدر سرم شلوغه . لحظه شماری میکنم برای دیدنت...بوییدنت....بوسیدنت مشمارم لحظه ها را یک به یک ازبرای لمس کردن دستان نرم وکوچکت مشمارم لحظه ها را دو به دو میدوم همچو آهو در پشت تو بگذرید ای لحظه های لعنتی اب بازی دلم میخواهد با الی اخ چه زیباست کار کردن از برای تو ساختن نعنو دادن کولی به تو بیا ای گلم طاقتم سر اومده مشمارم لحظه ها را از برای گفتن.....    بابایی      های تو   دوست دارم بابایی مرتضی ...
19 فروردين 1391

دوست دارم

سلام الی جون منم بابایی.ببخشید که اینقدر دیر اومدم .فکر نکنی که به یادت نبودم(جات اینجاست ) ...
19 فروردين 1391

بغض

گاهي خنده بيخ گلويم را مي گيرد.آخرش هيچ کس نفهميد ناخوشي من چيست.همه گول خوردند! مرتضی ...
19 فروردين 1391

بدون عنوان

  پر از توام ! به تهیدستی ام نگاه نکن ... مگو هیچ ندارم ببین...بشنو صدای قلبم رو شنیدی....با هر تپش تو را میخواند نفسهایم بوی تو را میدهد دستهایم تن لطیف تو را میخواهد نگاهم جز زیبایی در تو نمیبیند ببین دلبندم من تو را دارم ....   نفسمی بخدا   ...
15 فروردين 1391

بدون عنوان

سلام النای نازنازی مامان جان لحظه شماری میکنم تا بیای فقط فقط یک ماه ونیم مونده تا منو وبابایی تورو ببینیم مامانی خیلی روزای بدی رو گذروند اصلا نفهمیدم عید امسال چه طوری گذشت دخترم خیلی دلم واست تنگه این روزا خیلی تکونات زیاد شده فکر کنم جات تنگه امسال عید ٥روزه اول که خونه بودیم ولی مامانی حالش خیلی بد بود النا جان حتی یک لحظه نمیتونم از فکر تو بیرون بیام وقتی تو چشای بابایی نگاه میکنم موجی از امید میبینم همش آرزو میکنم که کاشکی من جای اون بودم فقط از خدا میخوام به بزرگیش قسمش میدم امید باباتو ناامید نکنه سه روز هم با عمه اینا وعزیزاینا رفتیم شمال خیلی خوب بود برای من هم تنوع شد هم از اون حالت دیونگی در اومدم خیلی خیلی دوستشون...
15 فروردين 1391
1